وقتی هنوز تو فکر اومدنت بودم
عزیز دل مامان و بابا
وقتی منو بابا تصمیم گرفتیم که تو بیای برنامه هام رو توی دفتر یادداشت نوشتم و
شروع کردم به انجام دادنشون مثلا رفتم دندون پزشکی دندونمو پرش کردم آخه تو دوران
بارداری نمیشد هر دارویی رو بخوری رفتم و آزمایشهای قبل بارداری رو دادم آخه مامانت
بعد8 سال اونم وقتی مطمئن شد نمیخاد دیگه کار کنه و میتونه واسه فرزندش وقت بذاره
تصمیم گرفت که تو بیای هنوز تو نیومده بودی و مامانت داشت برات عروسک میخرید.
خاله هاتم که فکر کرده بودن خبری شده رفته بودن و ما رو خجالت داده بودن برات کلی
وسیله خریده بودن مامان جون من که میخواستم به قول خودم هیکلم با بارداری به هم
نریزه و کمی وزن کم کنم تا بعد چاقتر نشم با یکی از دوستام رفتم و کلاس خصوصی
ایروبیک و بدنسازی ثبت نام کردم و دو هفته ازورزشهای طاقت فرسای مامان نگذشته بود
که مامان حس کرد که تو اومدی و با خرید بیبی چک در کمال ناباوری شکش به یقین
تبدیل شد اما هنوزم بابا و مامان باورشون نمیشد دو روز بعد مامان با خاله نسترن رفت و
آزمایش خون داد و مطمئن شد که تو اومدی البته بابا با مامان پری شون بود و خاله نسترن
تلفن زد و این خبر خوب رو به بابا داد و اونم بلافاصله اومد پیش ما و حالا اون موقع من به
این فکر میکردم که حالا چیکار کنم تو اومدی و من هنوز لاغر نکردم
(حیف اون پولا که مربی گرفت) .



وقتی هنوز تو فکر اومدنت بودم
